Posts Tagged ‘دخترک’
آن روزها من دخترکی بودم؛ با تورهایی بر دست و گوشوارههایی در گوش، دخترک قدمهای کوچکی بودم که کنار قدمهای بزرگترها همیشه در حال دویدن بود. من دستهای کوچکی داشتم که دهتا از آن راحت توی دست باباجان جا میگرفت. من دخترک مامانجانم بودم، با همان اخمها و لبخندهای همیشگی لبهای نازکش. من دخترک باباجانم بودم، با آن قهقههای بلند که کنار ابروهای پهنش جان میگرفت.
آن روزها من دخترک قصههای بیبی جانم بودم؛ همان وقتها که سر روی بالش میگذاشتم و قصهی شنگول و منگولش را دوباره و دوباره میشنیدم.
من دخترک چوب کبریتها بودم، وقتی با خواهرم گوشهی حیاط برای مورچهها بخاری درست میکردم؛ وقتی از پنجره، شیشههای ترشی مامان جانم را با تفنگ بادی برادرم نشانه میگرفتم؛ آن روزها من دخترک ساچمهها بودم.
دوچرخه سوار میشدم، دوچرخه باد میزدم، دوچرخه میشُستم، آن سالها من دخترک شبها بودم، وقتی از باباجانم دوچرخه سواری یاد میگرفتم؛ من دخترک رکابها بودم.
مقنعهام را چروک سر میکردم و از هول معلم برای مشقهای ننوشتهام قصهی هزار و یکشب میساختم، من دخترک مشقها بودم، دخترک مدادها.
من دخترکهایی را می شناختم که رنگ ربانهایشان، وقتی مامانجانهایشان موهایشان را میبافتند، با هم فرق میکرد. دخترکهایی را میشناختم که همیشه دو گیس بافته داشتند، گیسهایی که هیچ وقت یکی نمیشد.
دخترک همسایه ما دمپاییهای قرمز داشت و هر وقت توی حیاط بازی میکرد از کفشدوزکها قصه قهرمانهای خال خالی میساخت، همسایه ما دخترک کفشدوزکها بود.
یادم آمد همان روزها کفشهایم گاهی کتان بود و گاهی تق تقی؛ من دخترک کفشهای قرمز تق تقی بودم.
آن روزها قدهای کوتاه ما درهای مدرسه را خیلی بزرگ می دید؛ همان روزها که کنار مقنعهها گل میزدیم و توی مدرسه با یقهها و تلهای سفید به هم پز میدادیم، آن روزها ما دخترکهای گیرهسرهای سرخابی بودیم؛ دخترکهای جورابهای نارنجی.
دخترک ردیف اول کلاس ما، عینک میزد؛ همان عینکی که خیلیهامان به آن حسودیمان میشد. دخترک تنها بود، دخترک ساکت بود. او دخترک کتابها و حلالمسائلها بود.
یادم آمد آن روزها معلم هم داشتیم؛ قد بلند، عینکی، مهربان، خوش اخلاق، بد اخلاق. معلم ما دیکته میگفت و وقتی کلمهها را دوباره و دوباره تکرار میکرد، کفشهایش صدا میداد. معلم ما کتاب فارسی را دستش میگرفت و به زمین خیره میشد. معلم ما دخترک محبتها و غمها بود.
آن روزها ما دخترکهای آلوچهها و لواشکها بودیم، وقتی دور از چشم مامانجانهایمان به جای بستنی و کیک که میگفتند:«این بهتر است!»، لواشک لیس میزدیم. ما دخترکهای آلوچههای چسبیده به صورتها بودیم.
یادم آمد که حیاط ما گل داشت، گل سرخ، باباجان کاشته بود. ما آن روزها دخترکهای گلهای در خفا چیده شده بودیم. تابستانها گل سرخ میچیدیم، به درخت توت لگد میزدیم، توت میخوردیم و برگهای تاک را میکندیم؛ ما دخترکهای حیاط بودیم؛ دخترکهای آبهای سرد و لگنهای آبتنی.
من دخترکم را جایی که نمیدانم کجاست، جا گذاشتم. دخترکم جایی که نمیدانم کجاست دستهایش را از دستهای من بیرون کشید و دوید. کجاست دخترک روزهای آبیام، روزهای رنگینکمانیام، دخترک روزهای پر از پروانه.