جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی

شخصی

۵م تیر
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

چند وقتیه که این اداره اوقاف لعنتی کرج احتمالا برای پرکردن جیب بعضی از کارمندها و پیمانکارای دور و برش، شروع کرده به زیر و رو کردن قبرهای اطراف امامزاده طاهر مهرشهر که به خیال خودش یکسان سازی کرده باشه و نمایی به اطراف حرم داده باشه. از زشتی سنگ‌هایی که دارن استفاده می‌کنن و از قطع کردن درخت‌ها و درختچه‌ها که بگذریم، سنگ قبرهای قبلی رو برداشتن و به سلیقه خودشون سنگ‌هایی رو گذاشتن که نه ردیف و قطعه روش معلومه و نه تاریخ‌ها روش حک شده!

توی این مدت هر وقت رفتیم اونجا دیدن پدرم، از دیدن این صحنه وحشت کردیم و خدا خدا کردیم که هرچه دیرتر به سنگ قبر بابا برسن! مامان توی این یه هفته هر روز رفته پیش بابا که هر موقع نوبت اون شد از مثلا مهندسشون بخواد که برای بابا سنگ خودش رو دوباره بذارن؛ آخه الآن چند ساله دیدن بابا براش شده زل زدن به همون سنگ. ما هم مثل مامان عادت کردیم، الآن اون سنگ شده رابط ما و بابا. نمی‌دونم برای اداره اوقاف چه فرقی می‌کنه که سنگ سفید روی قبر مُرده‌ی مَردُم باشه یا سیاه!

اینکه تو بندِ یکم نوشته گفتم برای پر کردن جیب خودشونه بیراه نگفتم، این رو به شهادت شیوا(خواهر دوقلوی خودم) نوشتم که معماره و چند ماهی رو توی سال قبل برای اداره اوقاف و بازسازی اماکن متبرکه، طراحی کرده که البته به خاطر همون بخور بخورها آخرتش رو به دنیاش نفروخته و رهاش کرده.

خلاصه اینجوریاس باباجون! امروز روز پدره و ما نگرانیم که نکنه محل ملاقات همیشگی‌مون رو با تو، یه عده آدمی که نمی‌دونیم از کجا اومدن و چه مرگشونه،‌ عوض کنن و ما هم کاری از دستمون برنیاد. ما نگران مامانیم که نکنه قلبش بشکنه و فکر کنه یه بار دیگه از عزیزش دورتر شده.

دوسِت داریم بابا. روزت مبارک.

برچسب ها:
۷م اردیبهشت
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

خسته م! خیلی خسته م! پنج سال گذشته و من هنوز نتونستم چیزی از اون روز بنویسم، حرفی از اون روز بزنم. هر روز صدای تو رو بارها توی گوشم می شنوم، وقتی شاد و با عجله از خونه اومدم بیرون و تو آروم و بدون عجله گفتی:«در رو نبند باباجون!» ولی من در رو بسته بودم! فرصت نشد ازت معذرت بخوام، نمی دونم چرا ولی تعارف تو رو هم برای خوردن نون تازه رد کردم، فقط گفتم:« دیرَمه بابا! مرسی، خدافظ»

وسط راه پشیمون شدم، گرسنه م بود، با خودم گفتم کاش بر می گشتم و با بچه ها صبحونه می خوردم؛ ولی برنگشتم. صبح اون روز سیزدهم، صبح اون روز اردیبهشتی….

تا حالا هزار دفعه با خودم گفتم اگه یه خورده زودتر  از خونه اومده بودم بیرون، تو رو نمی دیدم!

اگه تو یه خورده دیرتر برگشته بودی، تو رو نمی دیدم!

اگه نونوا اون روز یه خورده دیرتر کار رو شروع کرده بود، تو رو نمی دیدم!

ولی من فقط برای چند لحظه دیدمت و اون لحظه ها، بهترین لحظه های زندگیم شد؛ به یاد موندنی ترینِ اونها! آخرین باری که آهنگ صدات رو شنیدم؛ آخرین باری که نون تازه خریدن تو رو دیدم؛ آخرین باری که «باباجون» گفتن های تو رو فهمیدم، همه اون آخرین بارهایی که نمی دونستم آخرین باره!

این چاهِ نبودنت باباجون هر روز داره عمیق تر میشه، حسرت یه لحظه آغوش تو رو تا آخر عمر با خودم دارم. کار این روزهام شده مرور شب های بچگی که بالش به دست بیام پیشت و بگم:«بابا! سرده!» اون وقت تو پتو رو کنار بزنی و بگی «بیا دخترم، اینجا بخواب» دلم پُر بهونه های اون روزاست بابا! دلم پُر بهونه پارک رفتن ها و دوچرخه سواری هاست. روزهای بدون تکرار بچگیم!

صدای گریه هامو می شنوی بابا!؟ نوشته هامو می خونی عزیزم!؟ دیگه کجا می تونم تو رو پیدا کنم؟ کجا باید دستای گرم و موهای جو گندمی تو رو پیدا کنم؟

خسته م بابا، تو رو می خوام که یه بار دیگه صدام کنی و بهم بگی:«غذا خوردی باباجون؟» آااااااااخ که من برای یه بار دیگه شنیدن اون «باباجون» گفتن های تو له له می زنم.

تو رو می خوام بابا، تو رو خدا فقط یه بار دیگه… خنده هاتو، اشکاتو، صداتو…. فقط یه بار دیگه…

برچسب ها: ،
۵م اردیبهشت
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

می گویند عدالت او اسباب نزدیکی اش به درگاه خداوند بود؛ عدالتی که نمی توان آن را در دیگران سراغ گرفت. هنوز هم ناشناخته مانده عدالت او؛ عدالتی که پس از او، آنگونه که باید بود، نبود، صدا نداشت، رنگ نداشت، خالی بود، تهی از معنا ….

عدالت در مال، عدالت در کلام، عدالت در احترام، عدالت در آزادی، عدالت در رفتار، عدالت در محبت، عدالت پدر …. عدالت علی

شاید باید رها کنم شاخصه های عدالت امروزی ها را، شاخصه ی عدالت علی چه بود؟

برچسب ها: ،
۱۶م فروردین
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

هر دفعه که یه هندونه بزرگتر از بشقاب دستام و سنگین تر از وزنه های ترازوی شونه هام برمی دارم، دلم بدجوری می لرزه. این بار اما تفاوتی هست. من در همون لحظه تاریخی زندگیم هستم که قرار بوده همیشه برسه. دستام رو بزرگتر و شونه هام رو قوی تر کردم. پیش از این همیشه خداوند رو پشت سرم داشتم ولی این بار تصمیم گرفتم که دستم رو به دستش بدم تا یادم نره کجا ایستادم. این راه باید از یه جایی آغاز بشه دیگه، درسته؟ خوب بذار اینجا آغاز راه باشه.

باد آمد و همه‌ی رویاها را با خود برد،
با این همه اما من باید آوازی بخوانم
چند و چونِ کجا و چگونه‌اش با من است
حرف مرا با شیئی خفته در میان بگذار
حتمن صدای حضرت داود را خواهی شنید.

می‌خواهم حالا تا ابد برای خودم در انعکاس آب
آوازی محرمانه بخوانم
شما چه بشنوید و چه بازارِ مسگران،
باز همه‌ی کلمات راه خانه‌ی مرا می‌دانند.
من اصلن از فعل ماضی مطلق می‌ترسم
من در قید صفتی ساده از طوایف عاطفه‌ام،
و حروف ربط را در کوچه‌ای نیافته‌ام
که از هر مگر مرا در اگری دیگر نظاره کنند!

برچسب ها:
۱۵م فروردین
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

داشتم دنبال یه سری اطلاعات می گشتم که کاملا اتفاقی این شعر رو پیدا کردم. نمی دونم شاعرش چه کسی بوده ولی خوب از اینکه نام و نام خانوادگیم رو کاملا پشت سر هم، اون هم توی بیت اول خوندم خیلی هیجان زده شدم!

بیستون پر بود از اغیار و بانی مرده بود                  شور فرهادی شکوه خسروانی مرده بود

خانه خالی بود از نسرین و ناز و نسترن                خار و خس ماندند اما شمعدانی مرده بود

چادر عصمت به سر کردند رسوایان شهر              دخت تقوا آن عروس آسمانی مرده بود

جغد استبداد نو بر کاخ آزادی نشست                      شهپر جمشیدی و باز کیانی مرده بود

شهد شیرینی به خود بستند حنظل های تلخ               انگبین باغی از شیرین زبانی مرده بود

سال ها بگذشت و کس مهمان لبخندی نشد              در عبوس چهر مردم شادمانی مرده بود

کرکس تزویر بر بام عدالت لانه کرد                   در لسان اهل معنا نکته دانی مرده بود

همچنان یا طفل ره ماندیم یا معذور پیر                 در کتاب عمر ما فصل جوانی مرده بود

در خیال واهی خود چند روزی زنده وار               زندگی کردیم اما زندگانی مرده بود

باغ ها غارت شد از آلاله های رنگ رنگ               سنبلی در باغ از بی همزبانی مرده بود

ساغر صهبا به خاک افشرده دست روزگار            مستی عرفان به پای نوحه خوانی مرده بود

سینه خالی شد از حرف دل و نجوای عشق             گوییا در ذهن مردم مهربانی مرده بود

قمری عشرت ز باغ سبز هستی پر گشود                شادمانی روی دست زندگانی مرده بود

در خیال ما همه تشویش حاکم بود و یأس                 واژه ی امید و لفظ مژدگانی مرده بود

خسته شد جان فتوت زین مخنث های زشت             در محاسن ها شرف از بد گمانی مرده بود

فرصتی حاصل نشد زیرا به جولانگاه نرد               بخت ما در کام دژخیم تباهی مرده بود

در حصار یأس ماندیم و سرود انتقام                     در غزل سازان ما از ناتوانی مرده بود

برچسب ها:
۲۲م اسفند
۱۳۸۸
ارسال شده توسط شکوه

فاصله بگیر از من،

من خطرناکم.

من از روی خط نگاه‌ها و سنگینی لب‌ها،

حرف‌ها می‌خوانم

اینها با من دوست‌ترند؛

همان‌هایی که می سازندم

تا در هیاهوی شماها و آنها،

گم نشوم.

فاصله بگیر از من،

فاصله سخن‌ها دارد.

برچسب ها:
۱۸م اسفند
۱۳۸۷
ارسال شده توسط شکوه

من دیگر بار به نگاشتن در دنیای مجازی روی کردم.

این نگاشته از بابت آغازی دوباره است؛ نه چندان دیر، پست های پیش از این نیز دوباره قابل دیدن می شوند.

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد
پاک کن بیهوده است .

اگر این خطها را   پاک کنم
جای آن معلوم است

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست !
تو بگو !
من کجا حق دارم
مشقهایم را
روی کاغذهای باطله با خود ببرم ؟

می روم
دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید
از سر سطر نوشت !

برچسب ها: