یادداشت
روزها انتظار می کشی، همه برنامه هایت را هر روز توی ذهنت مرور می کنی، مچ بند سبزت را می بندی تا همه ی مردم بدانند خرداد ماه سبز پوشیدن است، به شعارها فکر می کنی، به مردم فکر می کنی که برنامه روز شنبه شان چیست، طرح ها و نظرهای دیگران را می خوانی …
۴۸ ساعت مانده به ۲۲ خرداد، راهپیمایی لغو شد. الآن، همین لحظه، خیلی ها عصبانی اند، خیلی ها بهت زده اند، خیلی ها سردرگم اند که چه باید کرد اما من نمی دانم که در کدام یکی از این حالت ها هستم، قیافه ام شده شبیه عزرائیل دیده ها. گفتند که «برای حفظ جان و مال مردم راهپیمایی برگزار نخواهد شد». به یک نفر گفتم نگاه ما به این قضیه «نگاه مردم» است و نگاه آنها «نگاه رهبرها»؛ دلیلش را نمی دانم اما خوب این روشن بود که قرار نیست بتوانیم از دولت کودتا «مجوز» بگیریم، پس چرا این شد؟ ما مثل راهپیمایی های قبلی می آمدیم چه با مجوز چه بدون آن اما خوب شاید موضوع دیگری هم هست که حتما هست و حالا زمان گفتنش نیست.
یک نفر خطاب به شیخ و مهندس یادداشتی نوشته بود با این مضمون که حضور شما در راهپیمایی امنیت ما را به دنبال خواهد داشت اما همان روز ۲۲ بهمن هم نشان داد که امنیتی در کار نیست. شاید اگر برگزار شود و آنچنان که باید باشد، نباشد، اتفاقات خیلی بدتری بیفتد، از همان نوع اتفاقاتی که ما می گوییم این حکومتی ها جگرش ندارند. خدا می داند؛ شاید این دفعه داشته باشند! به تهدیدهای ۱۴ خرداد فکر می کنم.
پس حالا چه کار باید بکنیم؟ برویم؟ نرویم؟ خوب قطعا در این وضعیت نرویم بهتر است!
پی نوشت۱: نسخه اصلی عکس این نیست، چون دعوت به راهپیمایی میکرد من بخشی از آن را حذف کردم؛ البته با پوزش از سازنده ی آن که نمی دانم کیست.
پی نوشت۲: http://www.kaleme.com/1389/03/20/klm-22294
چند سال پیش که دانشجوی کارشناسی بودم، درس تاریخ اجتماعی ایران را با استادی دکتر جوادی یگانه خواندم؛ البته خواندن های آن زمان کجا و حسرت های این زمان! کارنوشت دانشجویی ام را با نام همین نوشته یعنی «رویای ایرانی های یکنواخت» نوشتم. این نوشته پاره حرف هایی بود از کتاب «اوراق ایرانی؛ خاطرات سفر کلود آنه در آغاز مشروطیت».
«خلقیات ایرانیان» از موضوع هایی بود که استاد به آنها علاقه داشت و البته فکر می کنم هنوز هم دارد. کارنوشت آن سال ها را اکنون که می خوانم، نمی پسندم؛ چه کارها می توانستم انجام بدهم و ندادم و چه بسیار سخن ها که از قلم جا ماند. خوب! شاید آن کار را به شیوه ای دیگر دوباره بنویسم.
دلیلِ روشنِ زنده کردن این خاطره ها و درس ها، ضمیمه هفته نامه «مهرنامه» بود که بخشی از آخرین کتاب دکتر «محمدعلی همایون کاتوزیان» را در توشه دارد؛ «ایرانیان»:
«آنچه خواهید خواند داستان یکی از تمدن های بزرگ بشر است، در یک جلد، که برخی از دلایل پیدایش و ویژگی های بی همتای آن تمدن را پیش چشمانتان عریان خواهد کرد. …..
حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد زمانه را ورق و دفتری و دیوانی است…»
این روزها زندگی من پر از عدالت شده! بالاخره بعد از چند روز جستجو به کتابی رسیدم که شاید شاخصه های به عمل رسیدن این واژه رو توی اون پیدا کنم؛ «اقتصاد و عدالت اجتماعی» با تلاش مسعود نیلی.
بخشی از یادداشت پشت جلد:«هنر اخلاق و عدالت در سلب مالکیت از یکی و اعطای آن به دیگری نیست، زیرا چنین کاری ناگزیر به رفتار نابرابر و در نتیجه ناعادلانه با انسان ها تبدیل می شود. اخلاق حقیقی در گرو گذشت از حق فردی و احساس مسئولیت در برابر همنوعان است و چنین کاری مستلزم آزادی اراده و استقلال رأی است.»
در دفتر نشسته بودیم، پر از هراس، پر از امید، پر از ابهام و آرزو. دکتر پیش ما بود. قرار بود ساعت چهار بیانیه برود روی سایت. بیانیه روی میز بود ولی خیلیهامان نخوانده بودیمش؛ منتظر بودیم برود روی سایت بعد با هیجان و دسته جمعی برویم سراغش. ببینیم با چه امیدهایی نوشته شده و قرار است با چه شیوههایی پیش برود؛ همین هم شد.

بعد از کلمه فرستادیم، شاید به پاس کسوت. بعد از خواندنش فقط سکوت سخن میگفت. چه نیرویی گرفته بودیم.
حالا یک سال گذشته، از آن آغاز فراموش نشدنی و خواستههایمان به بلوغ رسیده. خدا میداند که در این یک سال چهها شد و چهها گذشت. بعد از این را هم خودش میداند.
