جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی

درون‌گویه‌ها

۱۶م مهر
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

یک چیزی بود میان نگاه تو و خیره‌گی پنج دقیقه‌ای نگاه من!

یک چیزی بود میان رنگِ نارنگِ عکس تو و وارفته‌گی چهل دقیقه‌ای اندام من!

یک چیزی بود میان قامت تو و گردن‌دردهای ۶۰ دقیقه‌ای من!

یک چیزی بود میان آن لبخند پنهان تو و لرزش‌های ۸۰ دقیقه‌ای لب‌های من!

یک چیزی بود میان دست‌خط تو و سردرگمی ۱۲۰ دقیقه‌ای چشم‌های من!

یک چیزی بود که نمی‌دانم چه بود! حتی نمی‌دانم آن کلمه «چیز» که به ذهنم آمد چه بود!

در «دهخدا» دنبال «چیز» گشتم، گفت «پدیده» است، «تعبیر عام» است. این «چیز»، «پدیده»، «تعبیر عام» چه بود که نمی‌دانم؟ به جز آن «چیز» که نمی‌دانم چه بود، تو چه نقشی داری؟ «چیز»ای؟ «پدیده‌»ای؟ یا «تعبیر عام»ای؟ من چه کاره‌ام؟ «چیز»ام؟ «پدیده»ام؟ یا «تعبیر عام»ام؟ به این نوشته‌ چه باید بگویم؟ «چیز» است؟ «پدیده» است؟ یا «تعبیر عام» است؟

اما یک چیزی هست؛ یک پدیده‌ای، تعبیر عامی!

برچسب ها:
۲۲م تیر
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

آن روزها من دخترکی بودم؛ با تورهایی بر دست و گوشواره‌هایی در گوش، دخترک قدم‌های کوچکی بودم که کنار قدم‌های بزرگترها همیشه در حال دویدن بود. من دست‌های کوچکی داشتم که ده‌تا از آن راحت توی دست باباجان جا می‌گرفت. من دخترک مامان‌جانم بودم، با همان اخم‌ها و لبخندهای همیشگی‌ لب‌های نازکش. من دخترک باباجانم بودم، با آن قهقه‌های بلند که کنار ابروهای پهنش جان می‌گرفت.

آن روزها من دخترک قصه‌های بی‌بی جانم بودم؛ همان وقت‌ها که سر روی بالش می‌گذاشتم و قصه‌ی شنگول و منگولش را دوباره و دوباره می‌شنیدم.

من دخترک چوب کبریت‌ها بودم، وقتی با خواهرم گوشه‌ی حیاط برای مورچه‌ها بخاری درست می‌کردم؛ وقتی از پنجره، شیشه‌های ترشی مامان جانم را با تفنگ بادی برادرم نشانه می‌گرفتم؛ آن روزها من دخترک ساچمه‌ها بودم.

دوچرخه سوار می‌شدم، دوچرخه باد می‌زدم، دوچرخه می‌شُستم، آن سال‌ها من دخترک شب‌ها بودم، وقتی از باباجانم دوچرخه سواری یاد می‌گرفتم؛ من دخترک رکاب‌ها بودم.

مقنعه‌ام را چروک سر می‌کردم و از هول معلم برای مشق‌های ننوشته‌ام قصه‌ی هزار و یکشب می‌ساختم، من دخترک مشق‌ها بودم، دخترک مدادها.

من دخترک‌هایی را می شناختم که رنگ ربان‌هایشان، وقتی مامان‌جان‌هایشان موهایشان را می‌بافتند، با هم فرق می‌کرد. دخترک‌هایی را می‌شناختم که همیشه دو گیس بافته داشتند، گیس‌هایی که هیچ وقت یکی نمی‌شد.

دخترک همسایه ما دمپایی‌های قرمز داشت و هر وقت توی حیاط بازی می‌کرد از کفشدوزک‌ها قصه قهرمان‌های خال خالی می‌ساخت، همسایه ما دخترک کفشدوزک‌ها بود.

یادم آمد همان روزها کفش‌هایم گاهی کتان بود و گاهی تق تقی؛ من دخترک کفش‌های قرمز تق تقی بودم.

آن روزها قدهای کوتاه ما درهای مدرسه را خیلی بزرگ می دید؛ همان روزها که کنار مقنعه‌ها گل می‌زدیم و توی مدرسه با یقه‌ها و تل‌های سفید به هم پز می‌دادیم، آن روزها ما دخترک‌های گیره‌سرهای سرخابی بودیم؛ دخترک‌های جوراب‌های نارنجی.

دخترک ردیف اول کلاس ما، عینک می‌زد؛ همان عینکی که خیلی‌هامان به آن حسودیمان می‌شد. دخترک تنها بود، دخترک ساکت بود. او دخترک کتاب‌ها و حل‌المسائل‌ها بود.

یادم آمد آن روزها معلم هم داشتیم؛ قد بلند، عینکی، مهربان، خوش اخلاق، بد اخلاق. معلم ما دیکته می‌گفت و وقتی کلمه‌ها را دوباره و دوباره تکرار می‌کرد، کفش‌هایش صدا می‌داد. معلم ما کتاب فارسی را دستش می‌گرفت و به زمین خیره می‌شد. معلم ما دخترک محبت‌ها و غم‌ها بود.

آن روزها ما دخترک‌های آلوچه‌ها و لواشک‌ها بودیم، وقتی دور از چشم مامان‌جان‌هایمان به جای بستنی و کیک که می‌گفتند:«این بهتر است!»، لواشک لیس می‌زدیم. ما دخترک‌های آلوچه‌های چسبیده به صورت‌ها بودیم.

یادم آمد که حیاط ما گل داشت، گل سرخ، باباجان کاشته بود. ما آن روزها دخترک‌های گل‌های در خفا چیده شده بودیم. تابستان‌ها گل سرخ می‌چیدیم، به درخت توت لگد می‌زدیم، توت می‌خوردیم و برگ‌های تاک را می‌کندیم؛ ما دخترک‌های حیاط بودیم؛ دخترک‌های آب‌های سرد و لگن‌های آبتنی.

من دخترکم را جایی که نمی‌دانم کجاست، جا گذاشتم. دخترکم جایی که نمی‌دانم کجاست دست‌هایش را از دست‌های من بیرون کشید و دوید. کجاست دخترک روزهای آبی‌ام، روزهای رنگین‌کمانی‌ام، دخترک روزهای پر از پروانه.

برچسب ها:
۷م اردیبهشت
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

خسته م! خیلی خسته م! پنج سال گذشته و من هنوز نتونستم چیزی از اون روز بنویسم، حرفی از اون روز بزنم. هر روز صدای تو رو بارها توی گوشم می شنوم، وقتی شاد و با عجله از خونه اومدم بیرون و تو آروم و بدون عجله گفتی:«در رو نبند باباجون!» ولی من در رو بسته بودم! فرصت نشد ازت معذرت بخوام، نمی دونم چرا ولی تعارف تو رو هم برای خوردن نون تازه رد کردم، فقط گفتم:« دیرَمه بابا! مرسی، خدافظ»

وسط راه پشیمون شدم، گرسنه م بود، با خودم گفتم کاش بر می گشتم و با بچه ها صبحونه می خوردم؛ ولی برنگشتم. صبح اون روز سیزدهم، صبح اون روز اردیبهشتی….

تا حالا هزار دفعه با خودم گفتم اگه یه خورده زودتر  از خونه اومده بودم بیرون، تو رو نمی دیدم!

اگه تو یه خورده دیرتر برگشته بودی، تو رو نمی دیدم!

اگه نونوا اون روز یه خورده دیرتر کار رو شروع کرده بود، تو رو نمی دیدم!

ولی من فقط برای چند لحظه دیدمت و اون لحظه ها، بهترین لحظه های زندگیم شد؛ به یاد موندنی ترینِ اونها! آخرین باری که آهنگ صدات رو شنیدم؛ آخرین باری که نون تازه خریدن تو رو دیدم؛ آخرین باری که «باباجون» گفتن های تو رو فهمیدم، همه اون آخرین بارهایی که نمی دونستم آخرین باره!

این چاهِ نبودنت باباجون هر روز داره عمیق تر میشه، حسرت یه لحظه آغوش تو رو تا آخر عمر با خودم دارم. کار این روزهام شده مرور شب های بچگی که بالش به دست بیام پیشت و بگم:«بابا! سرده!» اون وقت تو پتو رو کنار بزنی و بگی «بیا دخترم، اینجا بخواب» دلم پُر بهونه های اون روزاست بابا! دلم پُر بهونه پارک رفتن ها و دوچرخه سواری هاست. روزهای بدون تکرار بچگیم!

صدای گریه هامو می شنوی بابا!؟ نوشته هامو می خونی عزیزم!؟ دیگه کجا می تونم تو رو پیدا کنم؟ کجا باید دستای گرم و موهای جو گندمی تو رو پیدا کنم؟

خسته م بابا، تو رو می خوام که یه بار دیگه صدام کنی و بهم بگی:«غذا خوردی باباجون؟» آااااااااخ که من برای یه بار دیگه شنیدن اون «باباجون» گفتن های تو له له می زنم.

تو رو می خوام بابا، تو رو خدا فقط یه بار دیگه… خنده هاتو، اشکاتو، صداتو…. فقط یه بار دیگه…

برچسب ها: ،
۲۹م فروردین
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

گاهِ نا آرامی است برای من. جبرِ انتخابِ شاخصه دارم! شاخصه هایی برای عدالت، شاخصه های سیاسی اش، اقتصادی اش. اگر چند سال پیش از این بود، شاید با چند مقاله و کتاب و یادداشت، چند خطی را در توضیح این شاخصه ها می نوشتم؛ اما این سال ها نمی شود! این سال ها نخست باید سراغ لغت نامه رفت! عدل…. عدالت….. عادل……

شاید هم پیدا کردم این به اصطلاح شاخصه ها را؛ اما بعد….. مقایسه عدالت اجتماعی این دوره با عدالت اجتماعی آن دوره! عدالت اقتصادی این دولت با عدالت اقتصادی آن دولت! عدالت سیاسی این ده سال با عدالت سیاسی آن ده سال! گُم کردم این سال ها را، دهه ها را، عدالت ها را……

چرا این سال ها نوشتن و گفتن و شنیدن و تعریف کردن و شاخصه گذاری و مقایسه کردن … این واژه تا این اندازه سخت شده است؟ واژه ای که پیش از آمدن نسل ما بر روی زمین، معنا پیدا کرده بود.

برچسب ها: ،
۱۶م فروردین
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

هر دفعه که یه هندونه بزرگتر از بشقاب دستام و سنگین تر از وزنه های ترازوی شونه هام برمی دارم، دلم بدجوری می لرزه. این بار اما تفاوتی هست. من در همون لحظه تاریخی زندگیم هستم که قرار بوده همیشه برسه. دستام رو بزرگتر و شونه هام رو قوی تر کردم. پیش از این همیشه خداوند رو پشت سرم داشتم ولی این بار تصمیم گرفتم که دستم رو به دستش بدم تا یادم نره کجا ایستادم. این راه باید از یه جایی آغاز بشه دیگه، درسته؟ خوب بذار اینجا آغاز راه باشه.

باد آمد و همه‌ی رویاها را با خود برد،
با این همه اما من باید آوازی بخوانم
چند و چونِ کجا و چگونه‌اش با من است
حرف مرا با شیئی خفته در میان بگذار
حتمن صدای حضرت داود را خواهی شنید.

می‌خواهم حالا تا ابد برای خودم در انعکاس آب
آوازی محرمانه بخوانم
شما چه بشنوید و چه بازارِ مسگران،
باز همه‌ی کلمات راه خانه‌ی مرا می‌دانند.
من اصلن از فعل ماضی مطلق می‌ترسم
من در قید صفتی ساده از طوایف عاطفه‌ام،
و حروف ربط را در کوچه‌ای نیافته‌ام
که از هر مگر مرا در اگری دیگر نظاره کنند!

برچسب ها:
۲۲م اسفند
۱۳۸۸
ارسال شده توسط شکوه

فاصله بگیر از من،

من خطرناکم.

من از روی خط نگاه‌ها و سنگینی لب‌ها،

حرف‌ها می‌خوانم

اینها با من دوست‌ترند؛

همان‌هایی که می سازندم

تا در هیاهوی شماها و آنها،

گم نشوم.

فاصله بگیر از من،

فاصله سخن‌ها دارد.

برچسب ها: