جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی
Main image
۱۲م خرداد
۱۳۸۹
ارسال شده توسط شکوه

زن، انسان دوم خداوند بود؛ آنگاه که خدا صورتش را و سیرتش را در آینه ی مرد ندید. خدا عاشق زن شد و خدایی که عاشق چنین موجودی نباشد، خدا نیست. خداوند دستانش را گشود و زن را نگهدارندگی و آفرینندگی آموخت تا او بر روی زمینش پروردگاری کند و چنین شد که زن آغازگر شد، جسارت یافت، نواگر شد.

زن نگهدارنده بود و نگهدارنده هست؛ درست در همان گاه هایی که بشرِ خداوند بی پناه است و سرگردانی اش را پناه گاهی می جوید؛ زن خدایی دیگر شد و خدا او را در آغوش خود نگاه داشت.

زن لالایی خواند و لالایی می خواند، نه برای کودکش در گهواره چوبی که برای بشری که در جستجوی راه است و هر دم نشان دیگری از این راه می یابد؛ زن لالایی راه بود؛ همان لالایی ای که در آغوش خداوند آموخت. زن خود در میان راه است و در این راه گاه مادر می شود، گاه خواهر و گاه دختر. زن رنگ هایش فرق می کند؛ نه چون گاه هایش یکسان نیست چون گاه های این راه را تنها اوست که می شناسد تنها اوست که یکی نبودن ها را می فهمد.

شیوه زن این شد که در رنگ ها و لباس ها نشانگر این راه بماند و چون پروردگارش در سایه ی ندیدنها باشد. زن پروردگاری کرد بر روی زمین و در این پروردگاری ها گاه غمگین شد و گاه در بند؛ گاه اشک ریخت و گاه خندید؛ گاه صدا شد و گاه فریاد؛ گاه خزید و گاه ایستاد اما همیشه منتظر ماند، چون پروردگارش در انتظار است.

زن منتظر ماند تا خداوند جهان دیگرش را با او آغاز کند؛ با آینه ی تمام نمایش. خداوند هم در انتظار ماند تا این بار او لالایی را بخواند؛ در انتظار ماند تا زن را در دستانش نگه دارد و تاج بشریتش را بر سر او بگذارد و باز لالایی بخواند و این بار نوبت خداوند است، او لالایی اش را آماده کرده است؛ لالایی ای برای زن.

پی نوشت: لالایی خداوند برای همه زنان دربند؛ زنان منتظر؛ زنان سبز.

Leave a Reply